سررسید

مارس 19, 2010

25 اسفند 88 ساعت 7:20 صبح:

موبایل زنگ میزنه. یه نگاهی به گوشی میندازم که ببینم کیه. نمیدونم این الان چیکار داره.

-         سلام. صبحتون بخیر. بله. داخل کانکس هستم. قربان شما. خدافظ.

دو دقیقه بعد میاد تو کانکس:

- سلام مهندس. سلام آقای فنایی. غرض از مزاحمت، این سررسیدها رو آوردم خدمتتون. این مال شماست مهندس. این هم مال شماست آقای فنایی. امیدوارم سال خوبی داشته باشین.

26 اسفند 88 ساعت 2 بعد از ظهر:

تق تق تق.

-         بفرمایید.

- سلام .  این سررسیدها رو آقای سعیدی دادن که بدم خدمتتون.

-         ممنونم. از طرف من ازشون تشکر کنین.

- سه تا سررسید دیگه هم هست. من بینشون فقط آقای فرجی رو میشناسم.  یزدی و مهندس شیری رو نمیشناسم.

-         عیب نداره. بده من بهشون میرسونم.

- ممنون مهندس. ما هم اگه اجازه بدین فردا دیگه نیایم. چون بچه‌ها بلیط گرفتن که برن شهرستان.

-         عیب نداره. برین به سلامت. سال نوی همتون مبارک

- ممنون. با اجازه.

(فنایی): برای من سررسید ندادن؟

-         بذار ببینم… نه. 3 تاست برای همونایی که گفت. راستی فرجی تو اتاق شیری بودش؟

- آره. عجب نامردایی هستن. برای من سررسید ندادن.

-         بیا این سررسید مال تو.

- نه، مرسی.

-         مرسی یعنی چی؟ خب بردارش دیگه. من 3-4 تا دارم. آدم بیشتر از یه سررسید که لازم نداره. بیا ورش دار. مال تو.

- دستت درد نکنه. لطف کردی.

27 اسفند 88 ساعت 10:30 صبح

-         چته فنایی؟ چرا عصبانی هستی؟

- هیچی نیست.

-         باز شیری چیزی بهت گفته؟

- بهم میگه آقای فنایی، بیا این سررسیدها رو بین اینهایی که اسمشون داخل لیست هستش پخش کن.

-         کدوما رو؟

- همین سررسیدهای جیبی. 38 نفر اسمشون بود. خودم هم جزوشون.

-         خب؟ تو مسئول ارتباط سیستم اداری مدیریت و اجرا هستی. باید پخش کنی دیگه. اینم یه کار اداریه. حالا سررسید جیبی من کو؟

- مال تو از اینا نیست. از اون بزرگ خوشگلاست که رو میز شیری هستش. به من میگه بیا اینا رو پخش کن بعد اونهمه سررسید بزرگ رو میزش بود. نگفت بیا فنایی، یکیش مال تو. رفتم ماشین آلات دیدم همه دارن سیگار میکشن و آهنگ «اما تو کوه درد باش…طاقت بیار و مرد باش رو گوش میدن«. پارسال دفتر مرکزی دو تا گونی سررسید رو انداخته دور. خب ما 38 نفریم. چرا به ما نمیدن از اون بزرگا؟ تازه امروز هم یه سری از ما بهترون رو دعوت کردن ناهار. غذای توپ بهشون میدن با کلی داف که دور و برشون میچرخه. راستی امروز 12:30 هم کارگاه تعطیل میشه.

با گفتن جمله «آخ جون. دوازده و نیم میرم خونه. تو هم ناراحت نکن خودتو. بیخیال» از کانکس میام بیرون. میرم سمت دفتر مهندس شیری تا گزارش عملکرد پایان سال رو بهش بدم. موقع بیرون اومدن از دفترش سررسید من رو میده بهم همراه با تبریک سال نو.

ساعت 11:30 میرم سمت کانکس که فرجی رو میبینم و با تبریک سال نو ازش خداحافظی میکنم. اون هم در جواب میگه: سر ناهار میبینمتون مهندس.

-         ناهار؟ من اطلاع ندارم. دعوتنامه‌ای نداشتم.

- مگه بهتون ندادن دعوتنامه رو؟ شما هم دعوتین. ساعت 12 رستوران شاندیز باشین تو جردن.

-         ممنونم.

45 دقیقه بعد رستوران شاندیز جردن

حدود 40 نفر هستیم. از بچه‌های پروژه خودمون. بدون حتی یک خانم، چه برسه به داف!

تو راه برگشت به خونه با خودم فکر میکنم که یه عده بدون در نظر گرفتن موقعیتشون، همیشه در حال غرغر کردن هستن. غر زدن برای ناهار، برای سررسید، برای حقوق اضافه، برای مترو، برای ماشین، برای یه نامه، برای…

دسته‌ها:خاطرات کارگاه برچسب‌ها: , ,
  1. پیتزا
    مارس 19, 2010 در 1:41 ب.ظ. | #1

    از قدیم و ندیم گفتن حق گرفتنیه، دادنی نیست، باید زورکی گرفتش، اونم به هر وسیله ای که شده، مخصوصا مال مفت که اصولا جزء میراث پدری به حساب می یاد. حالا می خواد سر رسید باشه، می خواد ریاست باشه، اصلا هر چی! مشکلی داری؟؟؟ زنگ آخر وایسا دم در تا حالیت کنم.

  2. مارس 19, 2010 در 5:13 ب.ظ. | #2

    از اون سر رسیده گنده ها بالاخره ندادن بهتون؟… من یه بک آپ گرفتم از وبلاگم که کل نظرات رو هم بک آپ گرفت و بعد منتقلش کردم اگه میخوای این کار رو بکنی بگو بهت بگم … ما هم شما رو لینک نمودیم

    • مارس 19, 2010 در 5:21 ب.ظ. | #3

      به من دادن. به اونا ندادن.
      جالبه که بلاگفا این کار رو کرده. یادمه 2-3 سال پیش یه بحث شدید پیش اومد سر همین موضوع.
      ممنون.

  3. مارس 19, 2010 در 7:27 ب.ظ. | #4

    همیشه یه سری هستن غر بزنن . حسودی کنن . دائما شاکی باشن .
    خدا رو شکر من که همکارم خیلی خوش اخلاقه

  4. مارس 19, 2010 در 10:23 ب.ظ. | #5

    لعنت به وردپرس که کلا با من سر عناد داره. هر چی نوشته بودیم را بنا بر تشخیص خودش به چیز داد. الله اکبر. دهن آدمو باز می کنه

  5. مارس 19, 2010 در 10:24 ب.ظ. | #6

    اما خلاصه کلام این بود که به ما هم سررسید نرسید. نه کوچیک نه بزرگ نه هیچ سایز میانه دیگری.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.