هجرت
سلام.
از این به بعد میتونین مطالب من رو اینجا بخونین:
http://www.yemohandes.com
از دوستانی که من رو لینک کردن خواهش میکنم آدرس رو اصلاح کنن. همچنین پست جدیدی اونجا گذاشتم با عنوان ضریح. قول میدم دیگه آدرس عوض نکنم.
مدیران جهانی

برنامهریزی واژه غریبی نیست. ما هر روز این واژه را میشنویم، بکار میبریم و از آن استفاده میکنیم. سعی میکنیم برای کارهایمان برنامهریزی کنیم تا بتوانیم به بهترین نحو از پس انجام آنها بر آییم.
برنامهریزی یک از وظایف مدیران و مسئولین پروژههاست. شاید یکی از بزرگترین مهارتهای یک مدیر خوب توانایی برنامهریزی وی باشد و برنامهریزی چیزی نیست جز استفاده بهینه از زمان به منظور رسیدن به بیشترین بهرهوری.
اما گاهی اوقات با مواردی برخورد میکنیم که عدم برنامهریزی در آنها مشهود است. بعنوان مثال هنگامی که خیابان ولیعصر از میدان ولیعصر تا پارکوی یکطرفه شد، چمران، رییس شورای شهر تهران در پاسخ به این سؤال که مسیر جایگزین کجاست با لبخندی ملیح گفت مردم خودشان راه را پیدا میکنند.
تعطیلات نوروزی به پایان رسید. در آغاز و پایان این تعطیلات، مسافرانی که قصد مسافرت به شمال کشور از طریق محور هراز و فیروزکوه را داشتند به مشکل عجیبی برخورد کردند: بزرگراه بابایی حد فاصل خیابان دماوند تا دانشگاه امام حسین و بالعکس به دلیل انجام عملیات عمرانی بسته است!
سؤالی که پیش میآید این است که آیا مسئولین ذیربط برنامهریزی نکرده بودند تا مسافران مجبور نشوند از مسیر پرترافیک تهرانپارس عبور کنند؟ و جواب این است: قطعاً خیر.
چرا اصلاً پروژهای مانند اصلاح زیرسازی و آسفالت بزرگراه بابایی باید در فصل زمستان با احتساب سرما و باران و سختی کار آغاز شود؟ پروژهای در فضای باز در نهایت تعجب در فصل سرما آغاز میشود، باعث بروز مشکلات در ترددهای نوروزی میشود و لااقل تا سه ماه دیگر هم به اتمام نمیرسد. اگر این بهار نیز همانند بهار سال قبل پرباران باشد، باید زمان بیشتری را برای اتمام این پروژه در نظر گرفت.
اما نکته اساسی اینجاست که چرا افرادی که حتی اصول اولیه برنامهریزی را هم نمیدانند در مقام تصمیم گیرنده برای اجرای چنین پروژههایی قرار میگیرند. آیا واقعاً این مسئولین داعیه مدیریت جهان را دارند؟
——————————————–
پی نوشت: می توانید عکس ارائه شده در این نوشته را در صفحه عکس های وبلاگ در اندازه اصلی مشاهده نمایید.
سررسید

25 اسفند 88 – ساعت 7:20 صبح:
موبایل زنگ میزنه. یه نگاهی به گوشی میندازم که ببینم کیه. نمیدونم این الان چیکار داره.
- سلام. صبحتون بخیر. بله. داخل کانکس هستم. قربان شما. خدافظ.
دو دقیقه بعد میاد تو کانکس:
- سلام مهندس. سلام آقای فنایی. غرض از مزاحمت، این سررسیدها رو آوردم خدمتتون. این مال شماست مهندس. این هم مال شماست آقای فنایی. امیدوارم سال خوبی داشته باشین.
26 اسفند 88 – ساعت 2 بعد از ظهر:
تق تق تق.
- بفرمایید.
- سلام . این سررسیدها رو آقای سعیدی دادن که بدم خدمتتون.
- ممنونم. از طرف من ازشون تشکر کنین.
- سه تا سررسید دیگه هم هست. من بینشون فقط آقای فرجی رو میشناسم. یزدی و مهندس شیری رو نمیشناسم.
- عیب نداره. بده من بهشون میرسونم.
- ممنون مهندس. ما هم اگه اجازه بدین فردا دیگه نیایم. چون بچهها بلیط گرفتن که برن شهرستان.
- عیب نداره. برین به سلامت. سال نوی همتون مبارک
- ممنون. با اجازه.
(فنایی): برای من سررسید ندادن؟
- بذار ببینم… نه. 3 تاست برای همونایی که گفت. راستی فرجی تو اتاق شیری بودش؟
- آره. عجب نامردایی هستن. برای من سررسید ندادن.
- بیا این سررسید مال تو.
- نه، مرسی.
- مرسی یعنی چی؟ خب بردارش دیگه. من 3-4 تا دارم. آدم بیشتر از یه سررسید که لازم نداره. بیا ورش دار. مال تو.
- دستت درد نکنه. لطف کردی.
27 اسفند 88 – ساعت 10:30 صبح
- چته فنایی؟ چرا عصبانی هستی؟
- هیچی نیست.
- باز شیری چیزی بهت گفته؟
- بهم میگه آقای فنایی، بیا این سررسیدها رو بین اینهایی که اسمشون داخل لیست هستش پخش کن.
- کدوما رو؟
- همین سررسیدهای جیبی. 38 نفر اسمشون بود. خودم هم جزوشون.
- خب؟ تو مسئول ارتباط سیستم اداری مدیریت و اجرا هستی. باید پخش کنی دیگه. اینم یه کار اداریه. حالا سررسید جیبی من کو؟
- مال تو از اینا نیست. از اون بزرگ خوشگلاست که رو میز شیری هستش. به من میگه بیا اینا رو پخش کن بعد اونهمه سررسید بزرگ رو میزش بود. نگفت بیا فنایی، یکیش مال تو. رفتم ماشین آلات دیدم همه دارن سیگار میکشن و آهنگ “اما تو کوه درد باش…طاقت بیار و مرد باش رو گوش میدن“. پارسال دفتر مرکزی دو تا گونی سررسید رو انداخته دور. خب ما 38 نفریم. چرا به ما نمیدن از اون بزرگا؟ تازه امروز هم یه سری از ما بهترون رو دعوت کردن ناهار. غذای توپ بهشون میدن با کلی داف که دور و برشون میچرخه. راستی امروز 12:30 هم کارگاه تعطیل میشه.
با گفتن جمله “آخ جون. دوازده و نیم میرم خونه. تو هم ناراحت نکن خودتو. بیخیال” از کانکس میام بیرون. میرم سمت دفتر مهندس شیری تا گزارش عملکرد پایان سال رو بهش بدم. موقع بیرون اومدن از دفترش سررسید من رو میده بهم همراه با تبریک سال نو.
ساعت 11:30 میرم سمت کانکس که فرجی رو میبینم و با تبریک سال نو ازش خداحافظی میکنم. اون هم در جواب میگه: سر ناهار میبینمتون مهندس.
- ناهار؟ من اطلاع ندارم. دعوتنامهای نداشتم.
- مگه بهتون ندادن دعوتنامه رو؟ شما هم دعوتین. ساعت 12 رستوران شاندیز باشین تو جردن.
- ممنونم.
45 دقیقه بعد – رستوران شاندیز جردن
حدود 40 نفر هستیم. از بچههای پروژه خودمون. بدون حتی یک خانم، چه برسه به داف!
تو راه برگشت به خونه با خودم فکر میکنم که یه عده بدون در نظر گرفتن موقعیتشون، همیشه در حال غرغر کردن هستن. غر زدن برای ناهار، برای سررسید، برای حقوق اضافه، برای مترو، برای ماشین، برای یه نامه، برای…
برق رسانی به مرتع و قنات

امروز جشن برق دار شدن روستاهای بالای 20 خانوار برگزار شد. بدون شک برق در پیشرفت زندگی بشر نقش عمده ای داره. اما سؤال اینجاست که با چه هزینه ای؟
یک روستای با 20 خانوار در جایی مثل خراسان جنوبی یا لرستان رو در نظر بگیرید که با نزدیک ترین شهر 100 کیلومتر فاصله داره. حالا هزینه خط انتقال با احتساب هزینه فونداسیون برای دکل ها، هزینه ساخت دکل، مقره ها، کلمپ ها، کابل ها، احداث پست برق و سایر هزینه ها نظیر هزینه های مطالعاتی و انسانی چقدر میشه و آیا به لحاظ اقتصادی توجیهی داره؟
این طرح که در اواخر دولت هاشمی آغاز شد و در دولت خاتمی ادامه پیدا کرد، امروز تمام شد. اما واقعاً این هزینه هنگفت چقدر در توسعه اقتصادی کشور مؤثره؟ این طرح کی به سوددهی میرسه و اصلاً آیا این طرح توانایی مستهلک کردن هزینه هاش رو داره؟
در روستاهایی با 20 خانوار درآمد مردم از طریق دامپروری هستش و بصورت بسیار محدود هم کشاورزی که آب اون از قنات تأمین میشه. کاش دولتهای جمهوری اسلامی به جای صرف هزینه های کلان برای تبلیغات روی موارد مورد نیاز سرمایه گذاری میکردن. کاش به جای برق رسانی اصلاح مراتع رو انجام میدادن. یک دامپرور نیاز به مرتع و آب داره، نه برق.
سیگار در پادگان
- مهندس چه خبر از حقوق؟
- چه خبری میخوای باشه مهندس؟ حقوق کجا بود؟ دلت خوشه والا. ظاهراً همینکه ما اومدیم اینجا چشمه خشکید.راستی قبلاً کجا بودی مهندس؟
- یه مدت تو پارس تابلو بودم. بعدش…
-پارس تابلو تو ساوه؟
- آره. تو کارخونه بودم. تو قسمت QC کار میکردم.
- اونجا وضعیت حقوق چطور بود؟ به موقع بود؟
- نه بابا. اونا هم مشکلات داشتن. مهندس پارسا که صاحب پارس تابلو بود گفته بود دولت 5 میلیارد دلار به مجموعه صنعت برق بدهکاره. اونا هم حقوق رو با 2-3 ماه تأخیر میدادن. البته بخش اعظم بدهی دولت به مپناست که میگن اونم به لطف قرارگاه خاتم سپاه حل شده.
- یعنی چی؟
- مپنا رو خریده دیگه. تابان شهر رو هم داره میخره. بعید نیست گروه پارس تابلو رو هم بخره. ظاهراً ایریتک رو هم خریده. تاید واتر هم بخش عمرانش رو تعطیل کرده.
- یعنی میخواد تاید واتر رو هم بخره؟
- میخواد همه جا رو بخره. دو سال دیگه میبینی خونه های ما رو هم میخره و کل کشور میشن مستأجر سپاه.
- اصل 44 چه باحال داره اجرا میشه مهندس. دست مریزاد.
- مهندس حرف سیاسی نزن که دو روز دیگه اینجا رو هم میخره و من و شما بیچاره میشیم. فکر کن باید با سر دوشی بیایم سر کار و جلوی مدیر پروژه پا بچسبونیم. دیگه هم نمیگیم داریم میریم سایت. میگیم میریم پادگان! اینا همه به جهنم. سیگار رو چیکار کنیم؟ اصلاً بیخیال همه چی. اون ترنسمیتالها رو بده مهندس که خیلی کار دارم.

رییس
من در اتاق رییسم نشسته ام و او در اتاق رییسش ایستاده است.
او در اتاق رییسش حرفهایی می زند که رییسش باید به رییسشان و او نیز به رییسش بگوید.
در صندلی چرمی و لیز اتاق رییسم نشسته ام و صدای آبدارچی را از بیرون می شنوم که بر روی یک دستش ایستاده و با دست دیگرش سینی چای داغ را گرفته و می خنداند رییس رییس رییسمان را.

پراید

از تو اتاق صدای صحبت میاد. سرپرست کارگاه داره درباره ماشینش حرف میزنه که هر دو روز خراب میشه:
- اینم گرفتار کرده ما رو. هر روز خرابه. هر جا هم میبریمش میگن درست شد. دیگه مشکل نداره. فرداش دوباره خراب میشه.
میرم تو اتاق.
- سلام مهندس
- سلام مهندس. چطوری؟ چه خبر؟
- هیچ. مثل همیشه بدبختی و گرفتاری. ماشینتون خراب شده مهندس؟
- آره بابا. هر روز خرابه.
- خب چرا تعمیرکار رو عوض نمیکنین؟
- 10 جا بردمش. فرقی نمیکنه. حالا خوبه که بنز نیست. پیکانه. اگه بنز یا بی ام و بود که…
- چرا عوضش نمیکنین مهندس؟ یه ماشین بهتر بگیرین. شما اینهمه که دارین خرج این میکنین دیگه چیزی براتون نمی مونه.
- میخوام عوضش کنم اتفاقاً. ولی آخه چی بگیرم؟ اینو 3-4 تومن ازم میخرن. خودمم که انقدری ندارم که بذارم روش.
- نمیدونم. ماشینهای هم سطح. یا دست دوم تمیز و سالم. راستی مهندس از این 141 نگیرین. خیلی افتضاحه. در واقع یه فاجعه از طرف مهندسای کشورمونه.
- اون که آشغاله. حتی پراید هم آشغاله. ماشین نیست که. تو تصادف له میشه. قطعاتش رو هم آشغال میبندن. نه قدرت داره. نه بدنه داره. اصلاً ماشین نیست.
- حالا مهندس شما میخوای چی بگیری به جای این پیکان؟
- پراید!
یه نگاه به چشمهای گرد شده من انداخت و دو تایی منفجر شدیم از خنده.
- درسته که آشغاله مهندس. اما پول من به همین میرسه. وگرنه کمتر از سوناتا سوار نمیشدم. ماشینی که نه بدنه داره، نه ایمنی سرنشین داره، نه راحتی داره قیمتش 6-7 میلیونه. تازه مونتاژ ایران هم هست با اون خط تولید افتضاح. ولی من پولم به همین میرسه. همه چیمون به هم میاد مهندس.
فرهنگ انتظار
- آقا این چه وضعشه؟ ما کلی کارمون عقب افتاده
- چی چه وضعشه؟
- این دیوار رو چرا درست نمیکنین؟ من میخوام دیوارپوش رو بزنم.
- نمیتونیم درست کنیم. مهندس جوادی میخواد برای موتورخونه از اونجا لوله رد کنه. الان هم که نیست. یه ساعت دیگه میاد.
- خب من باید چیکار کنم؟
- شما باید صبر کنی.
- تا کی باید صبر کنم آخه؟ تا کی باید انتظار بکشم؟
- ببین عزیزم، انتظار یه فرهنگه. از همینجاها شروع میشه تا میرسه به فرهنگ انتظار فرج آقا امام زمان!


